زین پیش شاعران ثنا خوان، که چشمشان

در سعد نحس طالع و سیر ستاره بود،

بس نکته های نغز و سخن های پر نگار

گفتند در ستایش این گنبد کبود

اما، زمین که بیشتر از هر چه در جهان

شایسته ی ستایش و تکریم آدمی است،

گمنام و ناشناخته و بی سپاس ماند.

 

ای مادر، ای زمین!

امروز این منم که ستایشگر توام،

از توست ریشه و رگ و خون و خروش من.

فرزند حق گزار  و  شاکر توام.

بس روزگار گشت و بهار و خزان گذشت

تو ماندی و گشادگی بی کرانه ات

طوفان نوح هم نتوانست شعله کشت

از آتش گداخته جاودانه ات

 

هر پهلوان به خاک رسیده ست گرده اش

غیر از تو، ای زمین که در این صحنه ستیز

ماندی به جای خویش

پیوسته زورمند و گرانسنگ و استوار.

 

فرزند بدسگالی اگر چون حرامیان

بر حرمت تو تاخت

هرگز تهی نشد دلت از مهر مادری

با جمله ناسپاسی فرزند بی شناخت

 

آری، زمین ستایش و تکریم را سزاست

از اوست هرچه هست در این پهن بارگاه

پروردگان دامن و گهواره وی اند

سهراب پهلوان و سلیمان پادشاه

 

ای بس که تازیانه خونین برق و باد

پیچیده دردناک

بر گرده ی زمین،

ای بس که سیل کف به لب آورده ی عبوس

جوشیده سهمناک بر این خاک سهمگین،

زان گونه مرگبار که پنداشتی، دریغ

دیگر زمین همیشه تهی مانده از حیات،

اما، زمین همیشه همان گونه سخت پشت

بیرون کشیده تن

از زیر هر بلا،

و آغوش باز کرده به لبخند آفتاب

زرین و پرسخاوت و سبز و دلگشا . . .