قطره، ریز و ناچیز بود امّا تو بهترین مکان دنیا جا داشت. از اون بالا میتونست همه چیز رو خوب ببینه ، آبی،سبز،قرمز،زرد و... همه رنگی که تو می تونی وقتی تو آسمانی ببینی.

دلش خوش بود و با باد که تو گوشش زمزمه می کرد گفتگوها داشت. گاهی از دوردست ها گاهی از جایی بالا از ابرها.

و این باد بود که یه روز براش از سفر به زمین و دیدن جاذبه هاش حرف زد و همون روز بود که قطره برای اولین بار آرزویی کرد، بیشتر و بیشتر وبیشتر و ناگهان فروچکید. حین سقوطدید که قلبش هفت رنگ شده، قلبی که قبلاً شفاف بود.

محکم افتاد روی گلبرگهای نرم و صورتی یه گل. تصویر گل توی صورتش منعکس شد و قطره احساس کرد چقدر گلها رو دوست داره و آرزو کرد همیشه همینجا بمونه. امّا گلبرگها نرمتر و انعطاف پذیرتر از اون بودن که بتونن قطره رو نگه دارن. پس قطره باز هم سقوط کرد؛ از گلبرگها به برگها و از برگها روی خاک. خاک تشنه بود و حریص و قطره در یک چشم به هم زدن مکیده شد. فکر کرد شاید از جای بهتری سردربیاره. به هر حال کاری از دستش ساخته نبود. آرام آرام فرومی رفت و خدا می دونه چقدر طول کشید و چه چیزهایی که ندید.

دونه هایی که خواب رویش می دیدن و آرزوی دیدن آسمون رو داشتن و خوراک حشرات می شدن ریشه هایی که محکوم بودن بیگاری بکشن تا ساقه ای که هرگز ندیدن پا بر جا بمونه. و غیر از این قطره  هایی که مثل خودش معلوم نبود پی کدوم خیال آرزو سر از اینجا در آوردن.

تو نمی دونی سر راهش چقدر یون ریز و درشت بود که باهاش رفاقت کردن و براش از  محلولهای مهمی که قراره بسازن حرف زدن و دست آخر بیشترشون بین راه رهاش کردن. قطره مجبور بود صبوری کنه. با خودش گفت زمین اونقدرها که از اون بالا به نظر میاد قشنگ و رنگارنگ نیست...

اونقدر پایین رفت تا اینکه چشم باز کرد و دید اطرافش میلیو ها قطره آب وجود داره که دارن با هم گفتگو می کنن. قطره ها از آرزوها و برنامهی آیندشون می گفتن یکی که خیلی چاق بود ودستاش پر از یون و مواد معدنی بود گفت آرزو داره به عنوان آب معدنی بریزنش توی یه  بطری شفاف ، روش بر چسب بزنن بذارن توی مغازه ها گفت از اینکه مردم بابتش پول بدن لذت می بره!

یکی دیگشون که خیلی لاغر بود گفت دوست داره ائنقدر پایین بره تا برسه به جایی که دما خیلی بالاس. دستاش رو مشت کرد و گفت وقتی حرارت بالا بره اونقدر قدرتمند می شه که می تونه همه ی سیگماهی پر ادعا رو شکست بده حتی می تونه سنگ رو آب کنه و از گوشهای سرخش بخار زد بیرون !!

بکیشون گفت که دلش میخواد به قطب بره و یخ بزنه از دور دسترس بشه. اینطوریب می تونه سالها بدون زحمت و چرخش یه خواب سیر بره...و همه به این آرزو خندیدن!

امّا قطره ی ما ساکت بود زیر فشار اون همه سنگ و خاک که ئاشت کمرش رو می شکست توی دل کوچیکش فقط یع آرزوی بزرگ داشت. و اون آسمون بود و با همین آرزو به خواب رفت. توی خواب روزهایی رو دید که هنوز گرفتار جاذبه ی زمین نشده بود و چقدر خوشبخت بود.

معلوم نیست چند ماه یا سال طول کشید امّا کم کم سنگینی دونه های خاک از زوی دوشهای قطره برداشته میشد و خواب قطره هم سبک و سبکتر. وقتی بیدار شد دید که از دل یه چشمه بیرون زد. چشمه ای که ناله میکرد. قطره مشتاقانه خیره شد به آسمون و حواسش نبود که مثل اشک از چشمه جاری شد و رفت توی جوی آب وبه رودخونه رسید، یه رودخونه پر از قطره  هایی که محو تمشای مناظر اطراف بودن و هنوز چشماشون از عطش رسیدن به آرزوهاشون می درخشید. بین اون همه قطره،قطره ی ما مظلومانه و پر حسرت به آسمون نگاه میکرد و آه می کشید.

به دریا که رسیدن همه چیز آشفته شد موجای دریا با صدای وحشتناک روی سر قطره ها فرود می اومدن و اونها رو به عمق می بردن. قطره دوباره داشت پایین می رفت و تصویر آسمون رو دوباره داشت از ذست می داد. با اینکه کوچیک بود امّا نهیت تلاشش رو کرد تا خودش رو به سطح آب برسونه تو نمی تونی تصورش رو هم بکنب رسیدن به سطح دریا برای قطره ای که غریب و ضعیفه چقدر سخت و مشقت باره!

امّا باید بگم قطره بالاخره به سطح آب رسید حالا دوباره می تونست آسمون رو تماشا کنه و از این بابت خیلی خوشحال بود. اونقدر که داشت بال در می اورد. اینو به خاطر این می گم که وقتی زیر پاش رو نگاه کرد دید از سطح آب جدا شده و داره به سمت بالا پرواز می کنه. دیگه نور خورشید قلبش رو هفت رنگ نمی کرد قطره دیگه این چیزا براش اهمیتی نداشت حتی پشت سرش رو هم نگاه نمی کرد اونقدر بالا رفت و از زمین دور شد تا  به آسمون رسید.

آمیتیت

آذر 86